“در مورد خدا”
آیا وجود خدا نیاز به اثبات دارد:
عرفا و حکمای ربانی، فیلسوفان و متکلمان اسلامی، راه های متعددی برای شناخت خدا ارائه داده اند. همانگونه که صدرالمتألهین می گوید:
“اعلم ان الطریق الی الله کثیره لانه ذو فضایل و جهات کثیره و لکل وجهه هو مولیها لکن بعضها اوثق و اشرف و انور من بعض” یعنی بدان که راهها بسوی خدا بسیار است زیرا او دارای فضیلت ها و جهات کثیره بسیار است و برای هر مخلوق، وجهه‏ای است که جهت دهنده اش خداست. لکن بعضی از راهها موثق تر و شریفتر ونورانی تر از بعضی است.
حال از جمله مباحثی که در این زمینه مطرح و جای تأمل است این است که آیا وجود خدا بدیهی است یا نظری؟
در پاسخ به این سوال نظرات متفاوتی ارائه شده است. برخی شناخت خدا را بدیهی می دانند و برخی نظری. کسانی که به دیده دل واجب تعالی را کشف و شهود نکردند و وجود خدا را بدیهی ندانسته اند چاره ای جز تمسک به برهان و استدلال ندارند. زیرا به نظر این گروه تنها از راه برهان می توان به اثبات خدا پرداخت.
در اینجا به شرح عقاید و ادله هر یک از این دو گروه می پردازیم:
گروه اول: کسانی که شناخت خدا را بدیهی می دانند
این گروه کسانی هستند که شناخت و پی بردن به وجود خدا را نیازمند به برهان نمی دانند در این نظریه وجود خدا بدیهی دانسته شده و برای اثبات وجود خدا هیچ گونه برهانی را نیاز نمی دانند و به هیچ استدلال عقلی تمسک نمی جویند.
اهل سیر و سلوک از جمله ارائه دهندگان این عقیده هستند که در برابر دید? خود هیچ گونه حجابی را نسبت به خدا نمی بینند.
عارف، خدا را نخست در عمق جان خود شهود می کند و در پرتو این شهود چیزهای دیگر را مشاهده می کند.
به دریا بنگرم دریا تِ بینم
جبه صحرا بنگرم صحرا تِ بینمبه هر جا بنگرم کوه و درو دشتنشان از قامت رعنا تِ بینم

اینها کسانی هستند که در پی معرفت نفس و شهود قلبی بوده و در عین حال منکر معرفت عقلی نمی باشند. در معرفت استدلالی، عقل با تکیه بر سیر و سلوک برهانی و دست یابی به مطلوب در درون ارضا می شود و قانع می گردد. ولی معرفت افاضه ای که عارف در جستجوی آن است نوعی شدن و چشیدن است این نوع معرفت وجود آدمی را روشن می کند و به او خشوع و لطافت می بخشد و بنیاد هستی او را دگرگون می سازد و به نظر می رسد سخن گفتن از ترجیح بیهوده است. زیرا دو راه مکمل یکدیگرند.
در بسیاری از معارف دینی گفته شده است که خداشناسی از خود خداوند آغاز می شود و هم? آنچه که دیگران درباره خدا می گویند یا استدلال می کنند مسبوق به تجلی خود خداست و خداوند حاجت به گواه و دلیل ندارد و چون آفتاب است که خود گواه خود است
و به قول مولانا:
خود نباشد آفتابی را دلیل
جز که نور آفتاب مستطیل
سایه کی بود تا دلیل او بود
جاین بستش که دلیل او بود
این جلالت در دلالت صادقست
جمله ادراکات پس او سابقست

قرآن کریم بزرگترین حجت بالغ? خداوندی بر بندگان است و تجلی گاه ذات غیبی اوست و از سرچشمه نورانی آن هم عرفا و حکما و متألهان سیراب شده اند، در جاهای مختلف حقیقت خداوندی را فراتر از برهان معرفی کرده است.
“هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم”.
تعبیر ” هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن” بیانگر این معناست که خداوند ظاهر مطلق است، نه برای انسان خاص و نه مشروط به شرطی، بلکه اگر حتی شناسنده ای و درک کننده ای هم در میان نباشد، او ظاهر است، یعنی ظهور او مطلق است، نه نسبی و مشروط و این ظهور مطلق عین خفای مطلق است. فیلسوفان در باب اصل “وجود” و “هستی” همین مطلب را می گویند. آنها مخفی بودن وجود را از شدت ظهور وجود می دانند. حکیم سبزواری این حکمت الهی و قرآنی را چنین بیان کرده است:
یا من هو اختفی لفرط نورهالظاهر و الباطن فی ظهوره (سبزواری، 1372، 5)
حاصل آنکه، خداوند و حقیقت هستی هیچ گاه مخفی نبوده تا کسی و یا پدیده ای او را آشکار کند. از این رو به نظر می ‏رسد که استدلال ‏های عقلی او را محبوب ‏تر می‏ کند.
به قول فروغی بسطامی:
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را
کی بوده ایی نهفته که پیدا کنم تو را
غیببت نکرده‏ایی که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی و من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

براهینی که برای اثبات وجود واجب اقامه می‏شود، به منظور احیای فطرت است و در حقیقت به منزله تنبیه است نه استدلال، حتی همین تقریرها هم تنبیه است نه برهان، زیرا اگر واجب، همان واقعیت زوال ناپذیر است و برای انسان اصل و واقعیت زوال ناپذیر واجب تعالی است و دیگر واقعیت‏های زوال پذیر به او متکی و مرتبط‏اند. نه آن که با این تقریر و مانند آن چیزی که در نهان انسان نیست برای او حاصل گردد. پس همه براهین اثبات واجب تنبیه خواهد بود.
به همین دلیل در صدر اسلام هم پیامبر اسلام (ص)، خدا، نبی یا معاد را با استدلال و برهان اثبات نمی کرد. خطاب خداوند به انسان در قرآن مجید، بر مبنای این است که خداوندخود را به انسان عرضه کرده است نه اینکه خداوند بخواهد خود را برای انسان اثبات کند. چنانکه پیامبر اکرم (ص) هم خودش را عرضه می‏کرد نه اثبات. شیوه پیامبر (ص) این نبود که با استدلال های کلامی نبوت خود را برای مردم اثبات کند، نبوت پدیده ای بود که عرضه می شد و تولید ایمان می کرد و احیاناً اگر در جائی به صورت استدلالی و برهانی سخن می گفت همه اینها در درج? دوم قرار داشت. نتیجه آن که در درجه اول خداوند خودش را به ما نشان داده و به خود دعوت کرده است و به دنبال آن ذهن ها به تکاپو افتاده اند تا این حقیقت را جامه استدلالی بپوشانند.
اگر خداوند پیامبری نمی فرستاد و اگر حجت باطنی را که عقل باشد، در درون ما قرار نمی داد و اگر وجود ما را به گونه ای خلق نمی کرد که معطوف به او باشد هیچ گاه نمی توانستیم او را درک کنیم. حال پس از بیان و ارائه عقاید کسانی که قائل به بداهت وجود، فطری بودن وجود خدا هستند به ادله و عقاید کسانی می پردازیم که وجود خدا را بدیهی و فطری ندانسته بلکه وجود او را مبرهن و مستدل می دانند.
گروه دوم: کسانیکه وجود خداوند را با استدلال و برهان اثبات می کنند:

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

اینها برای اثبات وجود خدا به برهان و استدلال تمسک می جویند و در پی معرفت عقلی هستند. از جمله طرفداران این عقیده قدیس آکویناس است که پس از توضیحاتی پیرامون وجود خدا می گوید:
برخی گمان می کنند وجود خدا نیازی به اثبات ندارد، زیرا شناخت این حقیقت ذاتی ذهن انسان است و در واقع، اگر هر انسانی با این شناخت فطری که خدا وجود دارد به دنیا بیاید این حقیقت دیگر قابل بحث و استدلال نخواهد بود، چگونه کسی می تواند قضیه ای را که صدق آنرا از پیش می دانیم، برای ما اثبات کند.
در واقع سوال این است که با اینکه شناخت خدا در انسان فطری نیست، چرا بعضی می‏گویند شناخت فطری است؟ آکویناس به توجیه تلقی فطری بودن را چنین بیان می کند. اولین پاسخ به این سوال، این است که در واقع، ادیانی وجود دارند و در نتیجه چیزی به عنوان تعلیم و تربیت دینی وجود دارد. کودکان از اولین سال‏های زندگی خود چنین تربیت می شوند که فکر می کنند “خدا وجود دارد” در یک کودک عادت از فطرت غیر قابل تمیز می‏گردد و به گونه‏ای که سال‏ها بعد، یک انسان بالغ نمی‏تواند زمانی را به یادآورد که وی نمی‏دانسته خدایی وجود دارد از این رو او این اعتقاد فطری را شکل می‏دهد که چنین شناختی، فطری ذهنی انسان است.
در واقع “عادت” این حقیقت را که عقیده ما درباره خدا به نظر می رسد که فطری ذهن انسان باشد تبیین می کند و دقیقاً به همین دلیل است که ما می گوئیم وجود خدا نیازمند برهان و استدلال می باشد. البته نگارنده این دلیل را قانع کننده نمی داند و با نظر آکویناس مخالف است، زیرا می توانیم کودکانی را در نظر بگیریم که در خانواده هایی که مذهب و اعتقاد ندارند تربیت می شوند ولی در درون خود اعتقاد به فطری بودن وجود خداوند را حفظ کرده اند.
راه های اثبات حق تعالی
پر واضح است که راه های معرفت حق تعالی بیرون از حد احصاء و شماره است. بدین جهت این جمله نزد اهل ذوق رایج است که می گویند”الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق”. به عبارت دیگر هر یک از پدیده های جهان بلکه هر ذره از ذرات تشکیل دهنده آن خود شاهدی بر وجود حق تعالی است. این شهادت و دلالت از باب دلالت یک ساختمان بر وجود بنا و معمار آن نیست بلکه از قبیل دلالت تصویر آئینه بر صاحب صورت است که در حقیقت عکس و تصویر فانی است و مخلوقات عالم نه ظاهر کننده او بلکه عین ظهور حق تعالی هستند.
جامی می گوید:
جهان مرآت حسن شاهد ماست فشاهد و جمعه فی کل مرآت
و سعدی می گوید:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
این جاست که زیبایی و لطافت تعبیر رسای قرآن کریم روشن می گردد که هر یک از پدیده های جهان را “آیه” می خواند.2
گستردگی دامنه آیات الهی و راه های خداشناسی موجب گردیده است که دانشمندان راه های معرفت حق تعالی را تنها طی تقسیم ها و دسته بندی های کلی مشخص کنند که ذیلاً به چند نمونه از این تقسیم بندی ها اشاره می شود:
الف: یکی از تقسیمات کلی این است که راه های خداشناسی را در اقسام زیر جمع بندی کنیم:
1- راه علم و مطالعه در طبیعت و آثار: در این بخش برهان هایی نظیر برهان نظم، هدایت و راهیابی، برهان حساب احتمالات، برهان حدوث، برهان حیات، برهان توازن و تعادل و… مورد بحث قرار می گیرد.
2- راه فطرت و قلب: در این بخش راه درون گرایی و تجربیات شخصی و نیز تجربیات اشراقی حکما و عرفا و تحقیقات دانشمندان و روان شناسان در زمینه ابعاد روانی انسان و اشارات فراوانی که در آیات و روایات در این زمینه وجود دارد، مورد بررسی قرار می گیرد.
3- راه وحی و اعجاز: برخی گمان نموده اند که استدلال به معجزات انبیاء بر اثبات واجب ناتمام است، زیرا نبوت در مرحله بعد از اثبات و اعتقاد خدای متعال قرار دارد لکن باید گفت که وحی و اعجاز همان گونه که نبوت را اثبات می کند، خود دلیل محکمی بر اثبات مبدأ عالم نیز محسوب می شود.3
4- راه عقل و فلسفه: در این بخش برهان های عقلی و فلسفی از قبیل برهان حرکت، براهین امتناع تسلسل که در بحث اثبات واجب نیز به کار می روند، برهان منسوب به فارابی که مبتنی بر قاعده “الشی ما لم یجب لم یوجد” است. برهان تقدم وجودی علت بر معلول از فارابی، برهان صدیقین ابن سینا، برهان صدیقین صدرالمتألهین و سایر براهین عقلی مورد بررسی و تحلیل واقع می شوند.
در میان موجودات انسان تنها موجودی است که با خداوند ارتباط برقرار می کند. ارتباط و پیوند با خداوند بزرگترین سعادت انسان است. از نظر فلاسفه هدف از حیات انسان حرکت صعودی و سیر تکاملی می باشد و در این حرکت صعودی انسان مشکل های بسیاری در راه دارد که باید از رهبر بهره جوید.
این حرکت صعودی غریزی و طبیعی است و عروج انسان از عالم مادی به جهان معقول امر اجتناب ناپذیر است و خداوند نیز با انسان ارتباط دارد ولی همه انسان ها به این درجه از قرب نمی‏رسند. فقط کسانی به این درجه می‏رسند که نفس آنها از تمام خواسته های بدنی جدا باشد و در مراتب معرفت به معرفت واجب رسیده باشند و این استعداد در بعضی انسان ها هست و از این استعداد به حدس و الهام تعبیر می شود.
و اینکه این ارتباط خدا با انسان و انسان با خدا چگونه است و فواید و آثاری بر موجود دارد یا نه، در اینجا بررسی شده است و به این نتیجه رسیده است که این ارتباط ها (خدا با انسان و بالعکس) به چهار طریق صورت می گیرد:
الف) ارتباط خالق و مخلوقی
ب) رابطه تبلیغی و ارتباطی
ج) رابطه بنده و پروردگار
د) رابطه اخلاقی
در این چهار ارتباط فوایدی برای انسان هست:
در ارتباط خدا با انسان (رابطه خالق و مخلوقی و وحی و رابطه (اخلاقی) فوایدی برای انسان است به این صورت که در اولی انسان تمام هستی خودرا از خدا دارد و در دومی انسان از طرف خداوند توسط پیامبر راهنمایی و هدایت می شود که اگر از راهنمای خود اطاعت کند مورد رحمت خداوند واقع می شود که همان رابطه اخلاقی می باشد.
در ارتباط انسان با خدا (دعا و نماز و …) فوایدی شامل حال انسان می شود یعنی انسان با انجام اعمالی مانند دعا و نماز و حج و …. با خداوند ارتباط برقرار می کند که موثر در آخرت می باشد.
نظری بر براهین اثبات وجود خدا:
از سوی فیلسوفان اسلامی و فیلسوفان غرب برای اثبات وجود خدا براهین متعددی ارائه شده است که ما برای نمونه چند مورد از این براهین را می آوریم:
سه راه اصلی برای شناخت خدا وجود دارد: عقل، وحی، و تجربه دینی
هم افلاطون و هم ارسطو مدعی بودند که عقل می تواند شناخت یقینی نسبت به وجود و ذات خدا پیدا کند، بسیاری از متکلمان مسیحی این ادعا را تأیید کرده اند.

از این رو “قدیس آگوستین” تاکید کرده است که عقل انسانی بالطبع در حقیقت سرمدی مشارکت دارد به علاوه بسیاری از متکلمان، عقیده دارندکه می توان وجود خدا را اثبات کرد، این براهین را می توان به دو گروه تقسیم کرد: گروه اول: براهینی هستند که شکل استدلال پیشینی “لمی” از ذات خداوند دارند. گروه دوم، براهینی که شکل استدلال پسینی “انی” از تجربه نامتناهی دارند.
نمونه اول از این براهین، عمدتاً برهان وجودی است که نخستین بار، “قدیس آنسلم” آن را تدوین کرده است و دکارت تبیین دیگری از آن به عمل آورده است.
تقسیم بندی دیگری برای این برهان وجود دارد که به دو دسته تقسیم می شود:
دسته اول: براهینی هستد که در آنها ابتدا وجود مخلوقات مفروض و مسلم گرفته می شود و سپس با تکیه بر یکی از صفات آنها بر وجود خداوند متعال استدلال می شود، متکلمان از راه حدوث مخلوقات برای اثبات وجود خداوند متعال استدلال می کنند. در برهان امکان از راه امکان مخلوقات و در برهان علیت از راه معلولیت آنها برهان اقامه می شود.
برهان حرکت و برهانی که از راه نفس اقامه شده نیز این گونه اند.
دسته دوم: براهینی هستند که در آنها از مخلوقات و ویژگیهای آنها استفاده نشده است بلکه از خود هستی هر وجود بر او استدلال می شود، این دسته از براهین خود به چند دسته تقسیم می شوند چرا که در آن براهین “مفهوم هستی و وجود یا یکی از صفات آن مانند وجوب یا کامل ترین موجود و مانند آن بماهو مفهوم لحاظ و بر اساس آن برهان اقامه شده است.
یا بر مفهوم هستی و وجود به لحاظ مصداق و نه مفهوم بماهو مفهوم تکیه شده است و یا بر واقعیت و حقیقت هستی لحاظ شده است.
برهان آنسلم از نوع اول، برهان ابن سینا که در آن مفهوم وجود به لحاظ مصداق منظور است از نوع دوم است اما برهان صدیقین صدرالمتألهین، سبزواری، علامه طباطبایی که در آن حقیقت یا واقعیت هستی مطمح نظر است از نوع سوم می باشد. بدین سان روشن می شود براهینی که در آنها وجود و هستی مقدمه قرار گرفته است به سه قسم تقسیم می شوند:
1- استدلال به مفهوم وجود بماهو مفهوم وجود یا یکی از صفات آن مانند کامل ترین موجود یا وجوب
2- استدلال به مفهوم وجود به لحاظ مصداق آن
3- استدلال به واقعیت یا حقیقت هستی بر ذات حق تعالی.
آقای خرمشاهی در بحث پیرامون اثبات وجود خدا می گوید:استدلالهای فلسفی که در طول تاریخ فلسفه و کلام غرب، برای اثبات وجود خداوند اقامه شده، اتقان فلسفی و استحکام منطقی را ندارد و در مواجهه با نقد جدی در کوره حدادی نقادی خدشه و خلل برمی دارند.
غالب ادله، بر برهان وجوب و امکان (= جهان شناختی) برمی گردد که آن نیز نهایتاً بر نفی تسلسل لایتناهی یا بی فرجام، مبتنی است. اما این دلیل، ذات خداوند را با صفاتی که برای او می شناسیم ثابت نمی کند. بلکه وجود علت العل را ثابت می کند که ممکن است وجود باشد “خودآفرین” یا برهان وجودی “یعنی صدیقین” که از وجود ذات علت می خواهد به آن پی ببرد به سادگی همانگونه است یعنی “توتولوژیک” است از وجود موجودی به وجود او پی بردن برهان و تحقق نیست، بلکه مشاهده و شهود است.
در کتاب دین پژوهشی در فرق میان برهان وجودی با سایر براهین آمده است:
برهان وجودی از این نظر با برهانهای جهان شناختی و غایت شناختی فرق دارد که به کلی مبتنی بر تحلیل مفهومی است و همین برهان، در دعایی که آنسلم از خداوند می خواهد به او ایمانی اعطا کند که بتواند آن را بفهمد مندرج است. این مورد بعضی از مفسران را به این اظهارنظر کشانده است که بگویند: آنسلم اصولاً برهانی اقامه نکرده است، بلکه در باب ایمانی که منحصراً از کشف و انکشاف الوهی نشأت گیرد، اندیشیده است.
در بررسی کلی، کلیه براهین خداشناسی به دو قسمت تقسیم می شوند که عبارتند از:
برهان وجودی و برهان جهان شناختی، پرواضح است که برهان وجودی به علت دور بودن از تجربه و داشتن مقدمات بدیهی و فلسفی نسبت به برهان جهان شناختی برتری دارد. و همچنین در برهان وجودی از مخلوقات استفاده نشده و در این برهان از ذات به ذات یااز لازمی به لازم دیگر سیر می شود. در خاتمه لازم به یادآوری است که معرفت شناسی یا علمی (حسی و تجربی) است یا فلسفی، معرفت شناسی فلسفی به علت داشتن مقدمات عقلی و انتزاعی بهترین نوع معرفت شناسی است و چون مقدماتش انتزاعی بهترین نوع معرفت شناسی است و چون مقدماتش انتزاعی است کلی است، ولی معرفت شناسی حسی، تجربی، جزئی و در نتیجه تغییر پذیر و خطاپذیر است.
بخش دوم
شیخ اشراق
زندگینامه شیخ اشراق
شیخ شهاب الدین ابوالفتوح یحیی سهروردی، معروف به “شیخ اشراق”، شهاب مقتول و شیخ مقتول، “مؤسس حکمت اشراق” و از حکمای بزرگ اسلام در قرن 6 میلادی (587 هـ.ق) است. وی در دهکده سهرورد از توابع زنجان به دنیا آمد. شیخ اشراق، حکمت و اصول فقه را در مراغه نزد مجدالدین جیلی، که استاد امام فخر رازی نیز بود، فرا گرفت و در حکمت تبحر و احاطه تمام یافت سپس به تفکّر و ریاضت پرداخت، و چند سالی را در عراق و شام به سیاحت و مطالعه گذرانید،‌ چنانکه مشهور است در علوم غریبه نیز تبحر بهم رسانید.
سهروردی پس از تکمیل تحصیلات به اصفهان رفت تا نزد ظهیرالدین فارسی ، علم منطق را بیاموزد . او در همین شهر بود که برای نخستین بار با افکار ابن سینا روبرو شد و پس از مدتی تسلط خاصی بر آن پیدا کرد.
سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر کردن در داخل ایران پرداخت و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد و بسیار مجذوب آنان شد. در واقع در همین دوره بود که به راه تصوف افتاد و دوره‏های طولانی را به اعتکاف و عبادت و تامل گذراند. سفرهای وی رفته رفته گسترده تر شد و به آناتولی و شامات نیز رسید و در این سفر، مناظر شام “سوریه” او را بسیار مجذوب خود نمود.
در یکی از سفر ها از دمشق به حلب رفت و در آنجا با “ملک ظاهر” پسر “صلاح الدین ایوبی” (سردار معروف مسلمانان در جنگ های صلیبی) ملاقات کرد. ملک ظاهر که محبت شدیدی نسبت به صوفیان و دانشمندان داشت، مجذوب این حکیم جوان شد و از وی خواست که در دربار وی در حلب ماندگار شود.سهروردی که عشق شدیدی نسبت به مناظر آن دیار داشت، شادمانه پیشنهاد ملک ظاهر را پذیرفت و در دربار او ماند.
اما سخن گفتن های بی پرده و بی احتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر همگان، و زیرکی و هوشمندی فراوان وی که سبب آن می شد که با هر کس بحث کند، بر وی پیروز شود، و نیز استادی وی در فلسفه و تصوف، از عواملی بود که دشمنان فراوانی مخصوصا از میان علمای قشری برای سهروردی فراهم آورد.
عاقبت به دستاویز آن که وی سخنانی برخلاف اصول دین می گوید، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند، و چون وی از اجابت خواسته آن ها خودداری کرد، به صلاح الدین ایوبی شکایت بردند. صلاح الدین که به تازگی سوریه را از دست صلیبیون بیرون آورده بود و برای حفظ اعتبار خود به تایید علمای دین احتیاج داشت، ناچار در برابر درخواست ایشان تسلیم شد.
به همین دلیل، پسرش ملک ظاهر تحت فشار قرار گرفت و ناگزیر سهروردی را در سال 587 هجری قمری به زندان افکند و شیخ همان جا از دنیا رفت. وی در هنگام مرگ، 38 سال داشت. علت مستقیم وفات وی معلوم نیست.(البته مشهور آن است که سهروردی به دلیل گرسنگی از دنیا رفت.) مشهور است که او را به دار آویختند یا خفه کردند. جنازه‌ی شیخ را در روز جمعه آخر ذی الحجه سال ??? هـ.ق از زندان بیرون آوردند. جرم او معاندت با شرایع دینی بود. بدین ترتیب سهروردی نیز سرانجامی همچون سقراط یافت .


پاسخ دهید